عقاید روناکیسم خیابان صد و یکم
بارانی که روزها بالای شهر ایستاده بود عاقبت بارید تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی... تکلیفِ رنگ موهات در چشم هام روشن نبود تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم تکلیفِ شمع های روی میز روشن نبود من و تو بارها زمان را در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم و حالا زمان داشت از ما انتقام می گرفت در زدی باز کردم سلام کردی اما صدا نداشتی به آغوشم کشیدی اما سایه ات را دیدم که دست هایش توی جیبش بود به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم ولی هیچ چیز روشن نشد نور تاریکی را پنهان کرده بود... بعد بر مبل نشستی در مبل فرو رفتی در مبل لرزیدی در مبل عرق کردی پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم: نهنگی که در ساحل تقلا می کند برای دیدن هیچ کس نیامده است گروس عبدالمالکیان دست سرنوشت عباس صفاری حالا تو یه لکه ی ریز و کوچیک خاکستری شدی تو زندگیم انقد ریز و کوچیک که دیگه به چشم نمیای انقذد ریز و کوچیک که محو شدی تو دل سرخابی های دوس داشتنی این روزام ... راستی هنوزم وقتی می خندی رو گونه ی چپت چال میفته؟؟؟!!! در اتاقی كه بوی خمیازه میدهد عباس صفاری
یا دیوانگی محض
دیگر فرقی نمیكند
دلی كه تو بیهوا
به دریا زدی
دیوار چین هم جلو دارش نبود
حتی اگر میشنیدی
قایقی كاغذی خواهی شد
كه شاد و شناور
می رود زیر پلی تاریك
و از آن سویش
هرگز خارج نمیشود
فقط میترسم نیمهشبی زمستانی
از یك گوشه پرتافتاده دنیا
زنگ بزنی
و من صدایت را كه بیتردید
خواهد لرزید
به جا نیاورم
به خواب میرود
با سرمی مسكن در رگ
كه روزبهروز
بیرگترش میكند
با رنگی
پریدهتر از پرنده از قفس
خواب میبیند
بیداری، بیبرندهترین بازی دنیاست
و بیدار كه شد باید
وصیت كند عصایش را
پشت بیپایانترین خواب زندگیاش
در باغچه بكارند
تا مانند عصای نظركرده هارون
پربرگ و جوانه شود
در پچپچ پنبهای ملاقاتیان
از خواب آبرفتهاش
بیدار كه میشود
عصای جمنخورده از جایش
چوبی است لای چرخ زمان
و در گوشه آفتابگیر اتاق
صحبت از وقتی است
كه هیچ دلقكی دیگر
قادر نیست بخنداند تو را

