تبليغاتX
عقاید روناکیسم خیابان صد و یکم






















عقاید روناکیسم خیابان صد و یکم


من اون سنگی‌ام که از جاش دراومده میون صخره‌ها

همون قلبه‌ی وسط تیرا،

اون دختره‌ی گوشه‌گیر، میون دخترا،
...
همون‌‌پسر که جوون‌مرگ می‌شه، تو پسرا.



میون جوابا، سوالم و

وسط عاشقا، شمشیر و

تو زخما، زخم تازه و

تو کاغذرنگیا، همون پرچم سیا

وسط کفشا، اونی که پر ریگه

از میون همه‌ی روزا، همون روزی که دیگه نمی‌‌‌آد و

تو همه‌ی استخونایی که رو ساحل پیدا می‌کنی

اونی که آواز می‌خونه، مال من بود.


لیزل مولر


نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 3 PM توسط ronak| |

 

 

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

                       از ما انتقام می گرفت

 

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

                     که دست هایش توی جیبش بود

 

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

           پنهان کرده بود...

   

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است

 

گروس عبدالمالکیان

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 3 PM توسط ronak| |

اين روزا سعي ميكنم بيش از حدي كه بايد بخوابم،وقتايي كه بيدارم ساعتها تو اتاقم ميشينمو در حالي كه دارم گوشواره اي،دستبندي،چيزي درست ميكنم به اين فكر ميكنم كه آخرش چي ميشه و همينطور زمانو از دست ميدم... چند كيلويي چاق شدم،سردردهاي وقت و بي وقتم امانمو بريده و معده دردهاي دائمي م جزئي از زندگيم شده،تعداد موهاي سفيدم از قبل بيشتر شده و در بيست و هشت سالگي احساس پيري همه ي وجودمو گرفته... ميدونم اين راهش نيست،ميدونم اين خودمم ك بايد واسه خودم ي كاري بكنم اما نميدونم چرا سفت و سخت چسبيدم ب اين نوع زندگي ك ازش متنفرم... پ.ن:ي مدت طولاني ايه ك ميخوام سقف اتاقمو از اين ستاره ها بچسبونم ك تو تاريكي نور ميدن ك تو شب بيداريام غير از فكر و خيال سرم گرم ي كوفت ديگه اي باشه اما خب اينم يادم ميره پ.ن٢:اگه تا حالا كسي از فكر و خيال نمرده باشه من ميشم اوليش پ.ن٣:حالم از خودم ب هم ميخوره پ.ن٤:مجبور نيستين خزعبلات منو بخونين
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 1 AM توسط ronak| |

يه وقتايي هست كه شروع ميكنم به حرف زدن بعد يهو وسط حرفم به طرف ميگم بي خيال،حوصله ندارم بقيه شو بگم،بعد خفه خون ميگيرم...الانم اومدم يه چيزي بنويسم بيخيال شدم!!! فك كنم از نشانه هاي ديوونه شدنه پ-ن:فك كنم هركي بياد پست هامو بخونه به هم ريختگيمو درك كنه...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1 AM توسط ronak| |

هميشه، همين هميشه بوده و هميشه، همين هميشه خواهد بود. هيچ اتفاقي نيفتاده هيچ هنوزي نبوده. هيچ رازي رخ نداده است. نه دليلي براي دويدن، نه علامت عرياني كه آمدن، آمدن آدمي را چه سلامي آمدن آدمي را چه عليكي؟ من نمي دانم اين واژه هاي برهنه از كجا به اين كرانه ي بي بشر آمده اند. ... هي هنوز هميشه! به من چه كه اين چراغ شكسته و اين جهان خسته...كه بي جواب. *سيد علي صالحي-سمفوني سپيده دم
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 1 PM توسط ronak| |

يه وقتايي هست كه هرچي داد ميزني صداتو نميشنون،يه وقتايي هست كه ميخواي و نميشه،يه وقتايي هست كه بايد همه چي همين الان تموم شه،يه وقتايي هست كه من قاطي كردم،كم آوردم...،يه وقتايي هست كه انگار خفه شم بهتره... -تا حالا از پايان ترسيدي؟ -من كي خوب ميشم؟
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 1 AM توسط ronak| |

من كه بعد از بيست و هشت سال زندگي نميدونم آخرش چي ميشه، اگه شماها ميدونيد منم در جريان بذاريد...راست و حسيني... باتشكر
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1 AM توسط ronak| |

 

 

دست سرنوشت
یا دیوانگی محض
دیگر فرقی نمی‌كند
دلی كه تو بی‌هوا
به دریا زدی
دیوار چین هم جلو دارش نبود
 
حتی اگر می‌شنیدی
قایقی كاغذی خواهی شد
كه شاد و شناور
می رود زیر پلی تاریك
و از آن سویش
هرگز خارج نمی‌شود

فقط می‌ترسم نیمه‌شبی زمستانی
از یك گوشه پرت‌افتاده دنیا
زنگ بزنی
و من صدایت را كه بی‌تردید
خواهد لرزید
به جا نیاورم

عباس صفاری

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9 PM توسط ronak| |

 

حالا تو

یه لکه ی ریز و کوچیک خاکستری شدی تو زندگیم

انقد ریز و کوچیک

که دیگه به چشم نمیای

انقذد ریز و کوچیک

که محو شدی تو دل سرخابی های دوس داشتنی این روزام

...

راستی

هنوزم وقتی می خندی

رو گونه ی چپت

چال میفته؟؟؟!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 11 AM توسط ronak| |

 

در اتاقی كه بوی خمیازه می‌دهد
به خواب می‌رود
با سرمی مسكن در رگ
كه روزبه‌روز
بی‌رگ‌ترش می‌كند

با رنگی
پریده‌تر از         پرنده از قفس
خواب می‌بیند
بیداری، بی‌برنده‌ترین بازی دنیاست
و بیدار كه شد باید
وصیت كند عصایش را
پشت بی‌پایان‌ترین خواب زندگی‌اش
در باغچه بكارند
تا مانند عصای نظركرده‌ هارون
پربرگ و جوانه شود

در پچ‌پچ پنبه‌ای ملاقاتیان
از خواب آب‌رفته‌اش
بیدار كه می‌شود
عصای جم‌نخورده از جایش
چوبی است لای چرخ زمان
و در گوشه آفتابگیر اتاق
صحبت از وقتی است
كه هیچ دلقكی دیگر
قادر نیست بخنداند تو را

عباس صفاری                                                    

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 1 PM توسط ronak| |